تبليغاتX

Abdosaleh

عید نوروز

نوروز یکی از کهن‌ترین جشن‌های به جا مانده از دوران باستان است. خاستگاه نوروز در ایران باستان است و هنوز مردم مناطق مختلف فلات ایران نوروز را جشن می‌گیرند. زمان برگزاری نوروز، در آغاز فصل بهار است. نوروز در ایران و افغانستان آغاز سال نو محسوب می‌شود و در برخی دیگر از کشورها تعطیل رسمی است.

جشن نوروز از لحظه اعتدال بهاری آغاز می‌شود. در دانش ستاره‌شناسی، اعتدال بهاری یا اعتدال ربیعی در نیم‌کره شمالی زمین به لحظه‌ای گفته می‌شود که خورشید از صفحه استوای زمین می گذرد و به سوی شمال آسمان می‌رود. این لحظه، لحظه اول برج حمل نامیده می‌شود، و در تقویم هجری خورشیدی با نخستین روز (هرمز روز یا اورمزد روز) از ماه فروردین برابر است. نوروز در تقویم میلادی با ۲۱ یا ۲۲ مارس مطابقت دارد.

در کشورهای ایران و افغانستان که گاهشمار هجری خورشیدی به کار برده می‌شود، نوروز، روز آغاز سال نو است. اما در کشورهای آسیای میانه و قفقاز، گاهشمار میلادی متداول است و نوروز به عنوان آغاز فصل بهار جشن گرفته می‌شود و روز آغاز سال محسوب نمی‌شود.

واژه نوروز یک اسم مرکب است که از ترکیب دو واژهٔ فارسی «نو» و «روز» به وجود آمده است. این نام در دو معنی به‌کار می‌رود:

۱) نوروز عام: روز آغاز اعتدال بهاری و آغاز سال نو
۲) نوروز خاص: روز ششم فروردین با نام «روز خرداد»

ایرانیان باستان از نوروز به عنوان ناوا سرِدا یعنی سال نو یاد می‌کردند. مردمان ایرانی آسیای میانه نیز در زمان سغدیان و خوارزمشاهیان، نوروز را نوسارد و نوسارجی به معنای سال نو می‌نامیدند.

در متن های گوناگون لاتین، بخش نخست واژه نوروز با املای No ،Now ،Nov و Naw و بخش دوم آن با املای Ruz، Rooz و Rouz نوشته شده است. در برخی از مواقع این دو بخش پشت سر هم و در برخی با فاصله نوشته می‌شوند. اما به باور دکتر احسان یارشاطر بنیان‌گذار دانشنامه ایرانیکا، نگارش این واژه در الفبای لاتین با توجه به قواعد آواشناسی، به شکل Nowruz توصیه می‌شود. این شکل از املای واژه نوروز، هم‌اکنون در نوشته‌های یونسکو و بسیاری از متون سیاسی به کار می رود.

منشا و زمان پیدایش نوروز، به درستی معلوم نیست، اما این جشن، تاریخچه ای سه هزار ساله دارد وکهن ‌ترین آیین ملی در جهان به شمار می‌رود. در برخی از متن های کهن ایران ازجمله شاهنامه فردوسی و تاریخ طبری، جمشید و در برخی دیگر از متن ها، کیومرث به‌عنوان پایه‌گذار نوروز معرفی شده است. پدید آوری نوروز در شاهنامه، بدین گونه روایت شده است که جمشید در حال گذشتن از آذربایجان، دستور داد تا در آنجا برای او تختی بگذارند و خودش با تاجی زرین بر روی تخت نشست. با رسیدن نور خورشید به تاج زرین او، جهان نورانی شد و مردم شادمانی کردند و آن روز را روز نو نامیدند.

برخی از روایت‌های تاریخی، آغاز نوروز را به بابلیان نسبت می‌دهد. بر طبق این روایت‌ها، رواج نوروز در ایران به ۵۳۸ سال قبل از میلاد یعنی زمان حمله کورش بزرگ به بابل بازمی‌گردد. همچنین در برخی از روایت‌ها، از زرتشت به‌عنوان بنیان‌گذار نوروز نام برده شده است. اما در اوستا (دست کم در گاتها) نامی از نوروز برده نشده است.

کوروش دوم، بنیان‌گذار هخامنشیان، نوروز را در سال ۵۳۸ قبل از میلاد، جشن ملی اعلام کرد. وی در این روز برنامه‌هایی برای ترفیع سربازان، پاکسازی مکان‌های همگانی و خانه های شخصی و بخشش محکومان اجرا می‌نمود. این آیین‌ها در زمان دیگر پادشاهان هخامنشی نیز برگزار می‌شده است. در زمان داریوش یکم، مراسم نوروز در تخت جمشید برگزار می‌شد. البته در سنگ‌نوشته‌های به‌جا مانده از دوران هخامنشیان، به‌طور مستقیم اشاره‌ای به برگزاری نوروز نشده است. اما بررسی ها بر روی این سنگ‌نوشته‌ها نشان می‌دهد که مردم در دوران هخامنشیان با جشن‌های نوروز آشنا بوده‌اند، و هخامنشیان نوروز را با شکوه و بزرگی جشن می‌گرفته‌اند.

شواهد نشان می‌دهد داریوش اول هخامنشی، به مناسبت نوروز در سال ۴۱۶ قبل از میلاد سکه‌ای از جنس طلا ضرب نمود که در یک سوی آن سربازی در حال تیراندازی نشان داده شده است.در دوران هخامنشی، جشن نوروز در بازه‌ای زمانی میان ۲۱ اسفند تا ۱۹ اردیبهشت برگزار می‌شده است.

نقشی از جشن چهارشنبه سوری در عمارت چهل ستون

از برگزاری آیین‌های نوروز در زمان امویان نشانه‌ای در دست نیست و در زمان عباسیان نیز به نظر می‌رسد که خلفا گاهی برای پذیرش هدایای مردمی، از نوروز استقبال می‌کرده‌اند. با روی کار آمدن سلسله‌های سامانیان و آل بویه، جشن نوروز با گستردگی بیشتری برگزار ‌شد.

در دوران سلجوقیان، به دستور جلال‌الدین ملک‌شاه سلجوقی تعدادی از ستاره شناسان ایرانی از جمله خیام برای بهترسازی گاهشمار ایرانی گرد هم آمدند. این گروه، نوروز را در یکم بهار قرار دادند و جایگاه آن را ثابت نمودند. بر اساس این گاهشمار که به تقویم جلالی معروف شد، برای ثابت ماندن نوروز در آغاز بهار، مقرر شد که هر چهار سال یک‌بار، تعداد روزهای سال را (به‌جای ۳۶۵ روز)، برابر با ۳۶۶ روز در نظر بگیرند. طبق این قاعده، می‌‌بایست پس از انجام این کار در ۷ دوره، در دوره هشتم، به جای سال چهارم، بر سال پنجم یک روز بیفزایند. این گاهشمار از سال ۳۹۲ هجری آغاز شد.

نوروز در دوران صفویان نیز برگزار می‌شد. در سال ۱۵۹۷ میلادی، شاه عباس صفوی مراسم نوروز را در عمارت نقش جهان اصفهان برگزار نمود و این شهر را پایتخت همیشگی ایران اعلام نمود.

آیین ها :

خانه‌تکانی یکی از آیین‌های نوروزی است که مردم بیشتر مناطقی که نوروز را جشن می‌گیرند به آن پایبندند. در این آیین، تمام خانه و وسایل آن در آستانه نوروز گردگیری، شستشو و تمیز می‌شوند. این آیین در کشورهای مختلف از جمله ایران، تاجیکستان و افغانستان برگزار می‌شود. 

رسم افروختن آتش، از زمان‌های کهن در مناطق نوروز متداول شده است. در ایران و بخش‌هایی از افغانستان، این رسم به‌صورت روشن کردن آتش در شب آخرین چهارشنبه سال متداول است. این مراسم چهارشنبه‌سوری نام دارد. پریدن از روی آتش در ایام نوروز در ترکمنستان نیز رایج است.

همچنین رسم افروختن آتش در بامداد نوروز بر پشت بام‌ها در میان برخی از زرتشتیان (از جمله در برخی از روستاهای یزد در ایران) مرسوم است.

سفره‌های نوروزی یکی از آیین‌های مشترک در مراسم نوروز در بین مردمی است که نوروز را جشن می‌گیرند. در بسیاری از نقاط ایران و برخی از نقاط افغانستان، سفره هفت سین پهن می‌شود. در این سفره هفت چیز قرار می‌گیرد که با حرف سین آغاز شده باشد؛ مثل سرکه، سنجد، سمنو، سیب و ...

در کابل و شهرهای شمالی افغانستان، سفره هفت میوه متداول است. در این سفره، هفت میوه قرار می‌گیرد، از جمله؛ کشمش سبز و سرخ، چارمغز، بادام، پسته، زردآلو و سنجد. چیدن سفره‌ای مشابه با استفاده از میوه‌ خشک شده، در بین شیعیان پاکستان هم مرسوم است.

علاوه بر این، سفره هفت شین در میان زرتشتیان، و سفره هفت میم در برخی نقاط واقع در استان فارس در ایران متداول است.  در جمهوری آذربایجان نیز بدون توجه به عدد هفت، بر روی سفره‌های نوروزی خود، آجیل قرار می‌دهند.

یکی از متداول‌ترین غذاهایی که به مناسبت نوروز پخته می‌شود، سمنو (سمنک، سومنک، سوملک، سمنی، سمنه) است. این غذا با استفاده از جوانه گندم تهیه می‌شود. در بیشتر کشورهایی که نوروز را جشن می‌گیرند، این غذا طبخ می‌شود. در برخی از کشورها، پختن این غذا با آیین‌های خاصی همراه است. زنان و دختران در مناطق مختلف افغانستان، تاجیکستان ، ترکمنستان  و ازبکستان  سمنو را به‌صورت دسته‌جمعی و گاه در طول شب می‌پزند و درهنگام پختن آن سرودهای مخصوصی می‌خوانند. به‌طور مثال در افغانستان در یکی از مشهورترین ترانه‌ها، این بیت مکررا خوانده می‌شود :

سمنک در جوش، ما کفچه زنيم         ديگران در خواب، ما دفچه زنيم

پختن غذاهای دیگر نیز در نوروز مرسوم است. به‌طور مثال در بخش‌هایی از ایران؛ سبزی پلو با ماهی، در ترکمنستان؛ نوروزبامه، در قزاقستان؛ اویقی آشار ، در بخارا؛ انواع سمبوسه  پخته می‌شود. به‌طور کلی پختن غذاهای نوروزی در هر منطقه‌ای که نوروز جشن گرفته می‌شود مرسوم است و هر منطقه‌ای غذاها و شیرینی‌های مخصوص به خود را دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 11:27  توسط Saba  | 

آموزش مناسک حج

با سلام .

این پژوهشی تقریبا کامل است برای شما عاشقان خانه خدا .

برای دانلود آسان تر آن را زیپ کردم .

لینک :

http://rapidshare.com/files/183063266/The_Leader_Of_Iran.rar.html


کسانی هم که فایل PDF آن را می خواهند می توانند از این لینک دانلود کنند .

لینک :

http://rapidshare.com/files/183064413/The_Leader_Of_Iran.pdf.html


کسانی هم که برنامه اجرایی WinRar را ندارند می توانند در بخش { حضرت محمد (ص) } آن را دانلود کنند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 12:29  توسط Saba  | 

حضرت محمد (ص)

با سلام .

این فایل در مورد زندگی پیامبر اسلام به صورت تقریبا کامل .

متاعی گرانبهاست برای شما عزیزان .

چون حجم آن زیاد بود زیپ کردم .

لینک فایل :

http://rapidshare.com/files/182553102/The_Logos_Mohammad.rar.html

.         

.

. کسانی که برنامه آن را ندارند می توانند با استفاده از این لینک آن را دانلود کنند .

لینک :

http://www.rarlab.com/rar/wrar380.exe

کرک :

http://rapidshare.com/files/182542213/winrar.3.80-patch.zip.html







+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 23:50  توسط Saba  | 

حلقه انگشتری

                                                  حلقه انگشتری 
 
توجه : کپی برداری به هر گونه از این مقاله و تکثیر و چاپ پیگرد قانونی دارد

باران نم نم می بارد و چون مروارید به زمین فرود می آید . می روم زیر باران با خودم ظرفی می برم تا این در

های گران بها را جمع آوری کنم ابر های تیره به شدت به هم بر خورد می کنند و آسمان رعد و برقی می زند که

صدای ترس آورش تا کیلومتر ها را در بر می گیرد .
 
ریزش باران کم می شود و سرانجام به پایان می رسد ، ابر ها از هم فاصله می گیرند باران سخاوتمندانه تل

هفت رنگی را به آسمان هدیه می دهد .آن آبی تر از همیشه نمایان می شود ، باد باشادی باد ها را کنار می

زند و به سمت درختان می شتابد . تا آن ها را نیز به تحرک وا دارد . چه زیباست ورزش باد ، میان گل های

سرخ و سفید رز . داستانم از آنجا شروع می شود که روزی از روز ها ماردم که سخت بیمار بود ، انگشتری را به

یادگار به من می سپارد و چشم هایش را می بندد و برای همیشه با آفتاب خداحافظی می کند . پدرم نیز

سال های پیش در جنگ ، جانش را در راه خدا فدای کشورش کرد و از خودش گل لاله ی به خون آغشته ای را

به جا گذاشت . من دیگر تنها بودم ، هر روز ضعیف تر و غمگین تر می شدم ، صاحب خانهع نیز روزی به خانمان

آمد و با چشمانی پر خروش مرا راهی خیابان کرد . جز چند تکه لباس ، نان خشک و انگشتری که مادرم به من

داده بود چیزی نداشتم . روز ها به دنبال کار می گشتم و شب ها در کوچه پس کوچه ها می خوابیدم . از

ناچاری انگشترم را فروختم ، لحظه هایی که از انگشتر جدا می شدم ، قلبم به شدت می تپید و طلا فروش با

اشتیاق انگشتر را گرفت . تعمیرش کرد و به گونه ای که با نمونه ی جدیدش هیچ تفاوتی نداشت . بعد آن را در

ردیف اوّل در ویترین بین طلا هایش گذاشت . هر روز می رفتم و به آن نگاه می کردم ، دلم برای مادرم خیلی

تنگ شده بود ، هر وقت به انگشتر نگاه می کردم بغضم می گرفت ، سریع خود را به خلوترین مکان می رساندم

و با صدای بلند گریه می کردم « من با مادرم بسیار روابط خوبی داشتم ، او فقط مادرم نبود بلکه دوستم ، پدرم

و خواهرم هم بود . » هر چقدر که هم مشکل داشتیم ، مادرم با نیروی جادویی محبت ، از بین می برد . شب

ها موقعه ی خواب دست بر سرم می کشید ، مرا می بوسید و با آرامش مرا خوابانید و من همیشه در خواب

می دیدم که پادشاه رویاها هستم امّا از موقعه ای که او بارش را از این جهان بست ، دیگر از این چیزها خبری

نبود . هر وقت به انگشتر نگاه می کردم خاطره ای به یادم می آمد ، گاه تلخ و گاه شیرین . اما همه به یاد

ماندنی بودند . روزی از روز ها که برای دیدن انگشتر به طلا فروشی رفته بودم ، دیگر از آن خبری نبود . از طلا

فروش پرسیدم ، با خنده گفت « به قیمت خوبی آن را فروختم » . ناگهان سرم گیج رفت و آسمان و زمین دور

سرم می چرخیدند . چون من تصمیم داشتم کار کنم و پول در آورم و آن انگشتر را بخرم و چون خبر فروشش به

من رسید دیگر طاقت نیاوردم . شک عظیمی به من وارد شد . وقتی چشم هایم را گشودم اطرافم را جمعیت

فراوانی گرفته بود . دوباره بی هوش شدم و در رویایی زیبا مادرم را دیدم که لباس سبز رنگی به تن دارد و بر

تخت های بسیار مجللی تکیه زده و با لبخند به من نگاه می کند . وقتی به چشم هایش می نگرم آرامش می

یابم ، به سمتش می دوم او را در آغوش می گیرم مرا در میان دستانش می فشارد . در این زمان لب گشود و

گفت : « دخترم تو هیچ گاه تنها نیستی خدا با توست » . ناگاه چنان حس معنوی خوبی به من دست می دهد

که مست گونه چشم هایم را با می کنم کمی اطرافم را می نگرم ، پرستاری زیبا رو با خوشحالی حالم را می

پرسد ، باورم نمی شود انگشتر مادرم دست زن پرستار بود . از تعجب دهانم را نمی توانستم ببندم با خود گفتم

این کار خداست . هیچ کار خدا بی حکمت نیست ، حتی یک لخظه نمی توانستم چشم از انگشتر بردارم ، حلقه

های اشک از شادی از چشمانم سرازیر شد ، پرستار با مهربانی کنارم نشت دلم پر بود دوست داشتم آنقدر از

زندگی ام حرف بزنم تا دلم خالی شود . خیلی احساس سنگین می کردم ، از اوّل تمام ماجراهایی را که برایم

اتفاق افتاده بود تعریف کردم . اما خجالت می کشیدم که به او بگویم انگشتری که در دست دارد مال مادر من

است . انگشتر مادرم با انگشترهای تشابهش یک تفاوت داشت و آن نام مادرم بود که به در خواست پدرم روی

آن حک شده بود و هیچ گاه از روی انگشتر پاک نمی شود . پرستار با خوشحالی به من رو کرد و گفت : « در

بیمارستان به یک نظافت چی نیاز داریم من هم از فرصت استفاده کرده و با رئیس بیمارستان صحبت کردم در

بیمارستان یک اتاق کوچکی هم به من دادند » . بسیار خوشحال بودم . چون هر روز می توانستم آن را

مشاهده کنم ، همسر پرستار این انگشتر را برای سالگرد ازدواجشان گرفته بود . من با پرستار دوست های

بسیار خوبی با هم بودیم . یک روز وقتی پرستار آمد ، دیگر انگشتر را در دستش ندیدم . دلیلش را پرسیدم ،

گفت : « سر همسرم کلاه گذاشتند و آن را به زندان انداختند . من هم برای بیرون آوردن او هر چه داشتم را

فروختم . دیگر حال کار کردن نداشتم و فقط به عشق دیدن انگشتر کار می کردم . بعد مدتی ، مرا از بیمارستان

به دلیل کم کاری اخراج کردند . بارم را بستم و دوباره راهی کوچه و خیابان شدم . تصمیم گرفتم در خانه های

افراد ثروتمند کار کنم . به خانه های بالای شهر رفتم زنگ خانه ها را یکی یکی زدم ، در هر خانه را که می زدم

جواب منفی می شنیدم . دیگر نا امید شده بودم ، شب فرا رسید . نزدیک یکی از خانه ها نشستم ، ناگهان

پیرزنی در خانه را باز کرد و زباله ای را کنار جوب گذاشت . من با ناراحتی از او پرسیدم که : « به خدمتکار نیاز

ندارد » او با خوشحالی گفت : بله . چون ایام عید نوروز نزدیک بود و همه در حال خانه تکانی بودند خانه پیز زن

همیشه میهمان می آمد . روزی از روز ها دختر پیز زن به همراه همسر و فرزندش که از خارج به ایران آمده بودند

به خانه ی پیرزن آمدند . پیز زن با خوشحالی از آنها استقبال کرد . نوه اش را به اتاقی بود و بعد از مدت کوتاهی

بیرون آمد ، ناگهان دیدم در دست دختر انگشتر مادرم وجود دارد . چند با آب به صورتم زدم اصلا باورم نمی شد

. چون این اتفاق خیلی غیر ممکن بود . دختر پیرزن بعد از چند روز با خانواده اش دوباره به آلمان بازگشتند گویی

قلبم را از جایش در آورده و با خود بردند . دیگر امکان نداشت انگشتر را ببینم . هر روز به طلا فروشی های

مختلفی می رفتم تا شاید آن را پیدا کنم . اما غیر ممکن بود پیر زن ناگاه تصمیم گرفت تا فرصت دارد یک بار خانه

ی با شکوه خدا را ببیند . یک ماه در آنجا بود و وقتی آمد برای همه افراد فامیلش سوغاتی آورد . از جمله این

سوغاتی ها انگشتر مادرم بود با خود می گفتم : « یک آدم و این همه معجزه » . بغضم ترکید تا چند ساعت

گریه می کردم سرم گیج می رفت نه صدایی می شنیدم و نه چیزی می دیدم فقط شکل انگشتر جلوی

چشمانم بود . روزی پیر زن درباره ی انگشتر از دخترش سوال کرد . دختر گفت : « وقتی با فرزندم به لب دریا

می رفتیم او حواسش نبود و انگشتر چون برای انگشتانش گشاد بود از دستش در آمد و گم شد » . تا شب در

این ماجرا بودم کم کم خوابم می برد . و در دویای نوه ی پانزده پیر زن را می بینم که شادی کنان وارد دریا می

شود . دستانش را بر آب می زند . در این هنگام انگشتر از دستش در می آید ، به اواسط دریا می رود ، یکی

ماهی کوچک آن را می بلعد ، تنگه ها و دریا های مختلف را می گذراند و پس از روز ها وارد رود دجله و فرات

می شود . یک ماهی گیر عرب آن را می گیرد و به مرد تهی دست می فروشد مرد فقیر هم ماهی را می

شکافد و انگشتر را میانش پیدا می کند و به بازار می فروشد و پیرزن آن را خری داری می کند . با شتاب از

خواب بیدار می شوم ، خودم را جلوی آینه می بینم . بله ، این منم نه یک آدم داستانی ، بالاخره پیر زن که می

دانست آن انگشتر را خیلی دوست دارم به من بخشیدش . گویی تمام دنیا را به من داده بود . از خوشحالی از

خانه پیر زن بیرون آمدم ، چند بار بالا پایین پریدم ، بی اختیار در کوچه ها می دویدم ، حال خود را نمی فهمیدم ،

شب خسته به خانه پیر زن بازگشتم . جلوی خانه پیر زن شلوغ بود سریع جلو دویدم ، جمعیت را کنار زدم ، پیز

زن را دیدم که بی جان بر زمین افتاده و اطراف سرش را خون فراگرفته . ماشین آمبولانس به سرعت آمد و پیر

زن را با خود برد . من هم همراه آنها رفتم . اما پیر زن دگر مرده بود علت مرگ را سکته ی مغزی اعلام کردند .

به سختی خبر مرگ پیر زن را به اقوام از جمله : دخترش دادم . پس از چند روز دخترش آمد . بعد از چهلم زن پیر

، سر انجام دخترش تصمیم گرفت « وصیت نامه » مادرش را بخواند . زن پیر نصف ثروتش به من داده بود . باورم

نمی شد ، چه قدر زندگی انسان ها پیچیده است . دیگر زندگی خوبی داشتم ، هر شب خواب مادرم را می

دیدم که با لبخند به من می نگرد و می گوید نتیجه ی دل سپردن به خدا این است . من هم با لبخند به او می

گویم : بله ، فقط خداست که می تواند غیر ممکن ها را ممکن کند . سال ها از این ماجرا گذشت من دیگر پیر

شدم ، اما پیش هر کس که می رفتم داستان زندگی ام را برایش تعریف می کردم . بعد از زمانی حس کردم

که دیگر باید دنیا را ترک کنم و به دیدار پروردگارم بشتابم . به همین دلیل انگشترم را به پای کبوتری زیبا وصل

کردم و آن را رها ساختم . خودم نیز همراه با آن روحم رها شد و با شادی به سمت آسمان ها رفتم . آخر یک

انگشتر و این همه قصه انگشتری با سنگ فیروزه و حلقه ای نقره بگردید و ببینید . شاید این انگشتر حال دست

شما باشد .

توجه : کپی برداری به هر گونه از این مقاله و تکثیر و چاپ پیگرد قانونی دارد


.:.اللهم عجل الولیک الفرج.:.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 17:51  توسط Saba  | 

مقدمه

به نام خدا

سلام .

این سایت پیش کشی است ، برای شما عزیزان . جهت آشنایی هر چه بیشتر شما با مسائل دینی .

امید واریم این سایت مورد قبول حضرت حق و منجی عالم بشریت قرار بگیرد .


.:.اللهم عجل الولیک الفرج.:.


+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 4:12  توسط Saba  |